
اشعار اعتکافی | پناه
تهی شده است دلم از ترانه ها دیگر
غریبه اند به چشمم نشانه ها دیگر
بهار آمده و طبع شعر من کور است
فرار میکنم از عاشقانه ها دیگر
من آن درخت جوانم که شاخه شاخه شکست
چگونه یاد کنم از جوانه ها دیگر
همیشه آب گل آلود، سهم ماهی هاست
دلم گرفته از این رودخانه ها دیگر
پرنده بودن ماهم حکایتی دارد
سیاه چال شده آشیانه ها دیگر
غبار ماست که آینه را کدر کرده
بس است این همه عذر و بهانه ها دیگر
برای گریه به زانو نهاده ام سر را
شبیه آجر و سنگ اند شانه ها دیگر
فقط به ایزد منان پناه میجویم
که سخت خسته ام از پشتوانه ها دیگر
سارا جلوداریان – کاشان

