اشعار اعتکافی | حالیا که در حریم قدس خلوت تو اعتکاف کرده ام

عنوان اثر: “حالیا که در حریم قدسِ خلوتِ تو اعتکاف کرده ام”

قالبِ اثر: نیمایی

سال ها،
تو برای زنده بودنت فقط،
_ نه زندگی _
سر سپرده ای به هر چه هیچ و پوچ بوده است!
_این،
حدیثِ نفسِ من،
و تو،
و او،
به خویش بوده است و هست_
آه، ای سمجترین نگاهِ بی خطای آسمان به من،
از کدام سوی و از کدام راه؟
می توان به ابتدایِ انتهایِ بیکران رسید؟
می توان به زندگانی ای که هست جاودان رسید ؟
با کدام زادِ راه،
می توان به شهرِ آرمانی ای که گفته اند،
از قدیم بوده است موطنِ تمامِ عاشقان رسید؟
با عطش اگر نمی توان، چگونه پس،
می توان به شهدِ نوش اشتهای شوکران رسید ؟
از کدام دژ،
می توان عبور کرد و بعد از آن،
می توان به قلع و قمع قلعه ی “نمی توان” رسید؟
آه، ای سمجترین نگاهِ بی خطای آسمان به من،
تو، درست دیده ای، درست!
من اگر،
در این فراخنای عمر خود، درنگ کرده ام،
با خودم،
_نه با کسی که بوده است دشمنم _
لحظه لحظه جنگ کرده ام!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یازده − 6 =

دکمه بازگشت به بالا