
اشعار اعتکافی | اعتکاف اشک
دست من کی رسد به دامانش؟ دامن یار دست اغیار است
«وَ یَدُالله فَوْقَ أَیدیهم»، دست بالای دست بسیار است
معتکف می شوم چو قطره ی اشک، زیر محراب ابرویت؛ اما
پلک هایت چو خادمان حرم می زنندم که: مردم آزار است
هر چه امن یجیب می خوانم، وانگردد، چرا؟ نمی دانم
گره کور خورده است دلم عشق مشکل گشای این کار است
مژه هایت شکسته نستعلیق طرح ابروی تو چلیپایی
موی پیشانی ات کتیبه ی ثلث، کار خطاط ها چه دشوار است؟!
هر چه طاووس میکشد با شوق جور هندوستان چشمت را
باز از دیدن تو تب کرده است چشم هر نرگسی که بیمار است
وَ مِنَ الْمَاءِ کُلِّ شَیْءٍ حَی زنده ام من به زنده بودن اشک
سر چشمان تو سلامت باد اشک شب ها همیشه بیدار است
دائم الخمرها عزا دارند، تاکها خون زدیده میبارند
می وزد «کُل مَنْ عَلَیْها فان»، به گمانم که وقت دیدار است
علی فردوسی – اصفهان
